تا ابد که نیست

کتاب

   تا ابد که نیست

نوشته  فرهاد محکمی

قسمتی از متن کتاب

با تعدادی از دوستان گشتی در دامنه تپه زدیم ، از آنجایی که یکی از همراهان از نیروهای خبره و قدیمی بود در مورد بعضی از گلوله ها و موشک هایی که هنوز سالم بنظر می آمدند توضیحاتی داد که یکی از آنها چند ساعت بعد بدرد من خورد . اینکه اگر گلوله یا موشکی ماسوره جنگی نداشته باشد بی خطر تر است ، ماسوره جنگی قطعه ای دوکی شکل و کوچک بود که در نوک گلوله یا موشک نصب می شد و در صورت عدم نصب این ماسوره گلوله منفجر نخواهد شد .
مقر را به سمت پد هلیکو پتر ترک کردم ، برای رفتن به پد باید با ورود به جاده سردشت از بانه خارج می شدم و نرسیده به سردشت از طریق یک راه انحرافی به سمت جنوب تغیر مسیر می دادم . هنوز چند صد متری از شهر خارج نشده بودم که مردی با لباس محلی برایم دست بلند کرد . ایستادم . نزدیک که شد با چهره ای خسته و نگران میزان اطلاعات من در مورد سلاح های جنگی را پرسید . پاسخ دادم که تا حدی مطلع هستم ، مرا برای دیدن قطعه ای که فکر می کرد جنگی است دعوت کرد ، نگرانی او تشویقم کرد وی را یاری دهم ، از وی خواستم سوار بر خودرو شود و با هم به محلی که می گفت برویم ، بعد از طی صد یا دویست متر به روستایی با چند خانه رسیدیم ، با راهنمایی او نزدیک یکی از خانه ها ایستادیم ، زنی که نوزادی در بغل داشت ، دست در دست کودکی چهار ، پنج ساله ، دور از خانه ایستاده بود . پیاده شدیم و درحال رفتن به داخل خانه توضیح داد که دیشب هنگام انفجار های روی تپه مجبور به ترک خانه و رفتن به فاصله ای دور از این منطقه شده اند و شب را تا صبح در کوه و بیابان سر کرده و لحظه ای نخوابیده اند . و حالا که باز گشته اند با موشکی کف حیاط خانه روبرو شده اند .
تا ندیدم باور نکردم ، خیلی به نوع و نام مهمات و سلاح ها آشنایی نداشتم ولی آن مرد روستایی درست می گفت ، مهمان ناخوانده خانه اش یک موشک بود ، یا کاتیوشا که حدس می زنم نام واقعی اش گراد بود یا مینی کاتیوشا که راکت انداز یکصد وهفت میلی متری نامی دقیقتر برای آن بود یا چیزی شبیه به این دو ، هر چه بود ، وسط حیاط محقر و خاکی خانواده روستایی جا خوش کرده بود .
جرات نکردم که به وی بگویم که من بیش از تو و زن وبچه هایت از این موجود ناخوانده می ترسم و شاید کمتر از شما با آن آشنایی دارم ، ولی یادم آمد که همین چند ساعت پیش یکی از دوستان خبره و آشنا به این گونه موارد ، برایم توضیحاتی داده بود ، با همان اطلاعات اندک پا پیش گذاشتم ، از مرد روستایی خواستم که کمی عقب تر بایستد ، سریع چند قدم به عقب برداشت و نیم خیز شد ، از گفته خود خنده ام گرفته بود و عکس العمل مرد مرا حسابی ترساند ، شاید این گفته را در فیلمی دیده بودم ، چه فیلمی بود ؟ یادم نمی آمد ، باید فیلم جنگی باشد ، باید ، در فیلم رمانتیک که خنثی سازی موشک جایگاه و موضوعیتی ندارد و بی شک آن مرد روستایی هم آن فیلم را دیده بود ، و فکر کنم بیشتر از من به جزئیات آن دقت کرده بود چون نیم خیز شدن را خود انجام داده بود ، بدون آنکه من به وی گفته باشم . نکند صحنه بعدی را هم خوب بیاد داشته باشد ، نکند در صحنه بعدی بمب منفجر شده ، من که نه فیلم را نه اسم آن و نه حتی صحنه ی بعدی آن را به خاطر نمی آورم . ولی نیم خیز شدنش کمی مرا عصبی می کند . او حدس زده ممکن است این موشک منفجر شود ، او حق داشت این حدس را بزند ، او حق داشت در ذهن خود هر پایانی برای این داستان در نظر بگیرد . پایانی دراماتیک ، تراژیک و یا حتی می توانست و این حق را داشت که پایانی باز برای این داستان در نظر بگیرد . مثلا افجار بمب اینقدر شدید باشد که هیچ اثری از موشک و من باقی نماند ، هیچ اثری و او فردا صبح از خواب برخیزد و تصور کند ، هر چه دیده و تمام این اتفاقات خوابی بیش نبوده . این افکار که بیشتر زاییده ذهن خود من است و نه مرد روستایی ، مرا از دست او دگیر تر می کند . دلم می خواهد او را ترغیب کنم که پایانی خوش برای داستان خود بیافریند اما به یاد می آورم که خود از او خواسته بودم که عقب تر برود ، عقب تر رفتن یعنی ممکن است خطری وی را تهدید کند ، این موضوع من را آرامتر کرد ، اینکه او امر من را اطاعت کرده بود و به من اطمینان کرده بود موجب تسلای خاطر شده بود ، با این همه هنوز کمی از نیم خیز شدن او دلگیر بودم .
جلوتر می روم و روی موشک خم می شوم ، حتما بدون اینکه خود بدانم مثل متخصصین حرفه ای خنثی سازی بمب عمل کرده بودم ، چون نگرانی از چهره مرد محو شده بود ، در دل از دستش عصبانی شده بودم ، اگر موشک منفجر می شد چه عکس العملی از خود نشان می داد ، شاید خوشحال نمی شد ولی تکلیف موشک مشخص شده بود ، دیگر خطری نداشت ، هیچ خطری نداشت ، شاید کمی صدای انفجارش همسر و فرزندانش را می ترساند ، شاید یکی دو ترکش ریز و یا موج انفجار وی را اذیت می کرد ، ولی ارزش آن را داشت ، تکلیف وی با موشک دراز به دراز خوابیده در میان حیاط خانه اش ، روشن می شد . بیشتر دقت کردم و متوجه شدم ، از قطعه کوچک دوکی شکلی که باید در قسمت نک تیز موشک قرار داشته باشد ، خبری نیست . پس موشک بی خطر است . دل و جرات پیدا کردم ولی ناگهان خشکم زد ، فراموش کرده بودم که قطعه ی کوچک مخروطی یا دوکی شکل به نام ماسوره باید سر جای خود باشد که موشک منفجر شود یا یرعکس ، نبود قطعه کوچک مخروطی موجب انفجار آن خواهد شد ؟ ای کاش جایی یادداشت کرده بودم ، چه کسی باور داشت که یکی دو ساعت بعد به این شکل و آن هم اینقدر جدی مورد امتحان قرار بگیرم . هنگام تحصیل یک بی توجهی در این حد ، مکافاتی به این بزرگی نداشت ، مرگ یا زندگی کمترین نتیجه این آزمون بود . می توانستم فرار کنم ، یا بهانه ای دست وپا کنم ، اینکه خنثی سازی این موشک نیاز به ابزاری ویژه داردکه من آن را به همراه ندارم ، پس میروم و با ابزار ویژه باز خواهم گشت و بعد هم فرار می کردم ، فرار از اولین امتحانی که نتیجه آن یا صفر بود یا بیست ، یا بودن بود یا نبودن .
یکی از راه های پیش رو ، شیر یا خط کردن بود ، اگر مطمئن بودم سکه ای در جیب دارم هم این کار را نمی کردم ، نگران عکس العمل مرد صاحب خانه بودم . او که به من اطمینان کرده بود و حیات خود و خانواده اش را و حیاط خانه اش را به من سپرده بود ، اگر می دید در حال شیر یا خط کردن با سکه هستم ، شاید درجا سکته می کرد . به مغز خود فشار آوردم ، ده ها بار این سوال را در ذهن تکرار کردم که موشک با ماسوره منفجر خواهد شد یا بی ماسوره . یعنی تمام مطالبی که طی سیزده ، چهارده سال گذشته آموخته بودم ، همین سرنوشت را داشتند ؟ . خودم را محک زدم ، یادم بود که مشتق دو ضربدر ایکس به توان دو می شود ، چهار ایکس ، نه این خیلی ساده بود . اجازه دهید کمی مسئله را پیچیده تر کنیم ، یادم بود که با گرفتن مشتق یک تابع و با مساوی قراردادن آن با صفر می توان نقطه بالا ترین و پایین ترین آن تابع را پیدا کرد ،کمکی نکرد سوالی از تاریخ مطرح کردم ، امیر کبیر در دوران کدام پادشاه به قتل رسید ؟ یادم نمی آمد ، خوشحال شدم ، دلم می خواست از خوشحالی فریاد بزنم ، نمی دانم به چه علت ولی خوشحال شدم . نمی دانستم امیر کبیر در دوران کدام پادشاه به قتل رسیده ؟ اگر موشک منفجر می شد و من می مردم ، خود را و بهتر بگویم حافظه ام را مقصر نمی دانستم ، همانقدر که از نام پادشاه دوران مرگ امیر کبیر اطلاع نداشتم ، از منفجر شدن موشک با و یا بی ماسوره هم اطلاعی نداشتم . با این همه شرایط سختی بود ، اما تا ابد که نبود . میتوانستم این کار خطرناک را نپذیرم ، می توانستم در مقابل مرد صاحب خانه از ترس و عجز گریه سر دهم و صادقانه به وی بگویم که می ترسم . شاید انفجار موشک به حرکتی کوچک بستگی داشت و یا نه یک بدنه ی استوانه ای تو خالی بود که نه تنها ماسوره نداشت بلکه مواد منفجره هم نداشت ، آگاهی من هیچ بود ، هیچ ، اما همچون متخصصان دوره دیده رفتار می کردم . با این همه از یک چیز اطمینان داشتم ، اینکه خیلی زود تکلیف من با این موشک و یا برعکس تکلیف این موشک با من مشخص خواهد شد ، تا ابد که نیست .
چند دقیقه گذشت ، کمی ترسم ریخت ، پیش خود گفتم که این موشک زبان بسته چند صد متر را تا اینجا آمده و منفجر نشده ، شاید ده بیست متر دیگر هم همراهی کند ، از این گذشته موشک متعلق به نیروها و کشور خودمان بود ، شاید رعایت حال ما را می کرد . دل به دریا زدم ، هرچه بادا باد ، تا ابد که نیست .
از مرد صاحب خانه تقاضای پتو کردم ، بی هیچ تردید و اتلاف وقت اطاعت کرد ، باور کرده بود بارها این کار را کرده ام و بی شک در تمام این دفعات موفق بوده ام ، چون هنوز بودم ، نفس می کشیدم و می توانستم تقاضای پتو کنم . صاحبخانه پتو را آورد ، روی زمین کنار موشک پهن کردم و از وی خواستم که در بلند کردن موشک و قرار دادن آن روی پتو به من کمک کند . لازم نبود تذکر دهم که این کار باید خیلی آرام و با دقت انجام گیرد ، نا گفته پیدا بود که موشک بیش از یک نوزاد خفته به سکوت و آرامش نیاز دارد ، اگر بیدار شود ، گریه نمی کند ، بلایی بر سر من و او می آورد که دیگران به حال ما گریه کنند .
موشک را روی پتو قرار دادیم و دو سر پتو را گرفته به اشاره من راهی کوچه و بعد از آن بیابان اطراف خانه شدیم ، هرچند آهسته ولی آنقدر دور شدیم که خطری هیچ کدام از خانه ها را تهدید نکند . پتو را روی زمین گذاشتیم ، خم شدم که سر موشک را بگیرم و با کمک او آن را از روی پتو برداریم ، که گفت قید پتو را می زند ، با این پیشنهاد نشان داد که عاقل تر از من است ، اگر موشک بیدار می شد ، فدای یک پتو شده بودیم ، ایده ای بکر و عاقلانه بود ، با حرکت سر و لبخندی بر لب ، ایده اش را تحصین کردم ، به وی گفتم حضور این موشک را به مسئولین که هنوز خودم نمی دانستم این چه کسانی هستند ، اطلاع خواهم داد تا برای حمل آن به نقطه ای امن تر اقدام کنند . توصیه کردم به هیچ وجه نه خود به آن نزدیک شود و نه اجازه دهد همسر و کودکانش در این مورد کنجکاوی کنند .
برنده این ماراتن نفس گیر من بودم ، اما بیایید کمی با هم صادق باشیم ، چند در صد از کنترل این کشتی طوفان زده دست من بود ؟ چقدر بر اوضاع مسلط بودم ؟ میزان خطر کاری که انجام می دادم را با چه روشی حساب کرده بودم و آیا به هیچ وجه آن را حساب کرده بودم ؟ بدون هیچکدام از این کارها ، من پیروز میدان بودم . چه کسی را شکست داده بودم ؟ با چه شخصی و یا اشخاصی مبارزه کرده بودم ؟ این برد را مدیون چه کسی و یا چه عواملی بودم ؟ . نمی دانم ، ولی برنده بودم . قهرمان داستان ،از ابتدا تا انتها من بودم ، داستانی با پایان خوش ، پایانی روشن و واضح ، هر خواننده ای از پایان آن راضی خواهد شد . هرچند کاملا چشم بسته در این مسیر حرکت کردم ، هرچند هنوز هم نمی دانم موشک با ماسوره یا بدون ماسوره قابلیت انفجار دارد . شاید بهتر بود قبل از هر عملی از واحد تسلیحات تیپ خودمان ، متخصص خنثی سازی بمب و موشک در خواست یاری می کردم . ولی در انتها پایان داستان خوب از آب در آمد و من یگانه قهرمان بی باک و دلیر آن بودم . معمایی دیگر در ذهن من متولد می شود . ممکن است خیلی از قهرمان های داستان هایی که پیش از این شنیده بودیم ، نقشی چون نقش من در این داستان داشته باشند ؟ . به یاد می آورم که من برای حل معما های جور و واجور به این منطقه اعزام نشده ام ، من رابط تدارکات هستم ، اصلی ترین وظیفه من دریافت و تحویل خودرو های سنگین از قرارگاه است ، خودرو هایی که مسئولین تیپ در خواست کرده اند . اگر هم در خلال این ماموریت ، زمان آزادی وجود داشته باشد ، ده ها و صد ها ماموریت دیگر نیز برای من در نظر گرفته اند که مجالی برای حل معما ، باقی نماند .
مرد صاحب خانه خوشنود و راضی از من تشکر کرد ، خدا حافظی کردم و رفتم ، به مقر بازگشتم و آدرس محل را به دوستان تسلیحات دادم و از آنها خواهش کردم ، سری به آنجا بزنند و شر آن موشک را از سر آن روستای کوچک و مردمانش کم کنند .
بسوی پد هلیکوپتر حرکت کردم ، از آنجایی که می دیدم بعد از ظهر به پد خواهم رسید ، در یکی از مقر های بین راه که آشپزخانه در آن مستقر بود ، توقف کردم ، نهار گرمی که تازه از قابلمه کشیده شده بود را خوردم و قصد حرکت کردم که دژبانی مقر از خروج من جلوگیری کرد و بی هیچ توضیحی اعلام کرد که جلوگیری از خروج من دستور مسئول مقر است ، به سنگر مسئول مقر مراجعه کردم و علت را جویا شدم ، گفت مسیر زیر آتش سنگین دشمن است و بدلیل کمبود خودرو و برای حفظ خودرو های موجود ، دستور رسیده است که تا آرم شدن مسیر از نظر زیر آتش بودن توپخانه دشمن ، از تردد خودرو ها جلو گیری شود . کمی دلگیر شدم ، با کمی لبخند ، گفتم که تعداد خودرو ها عزیزند یا نیروها ؟ منظورم را فهمید و با لبخندی جواب داد که ” هر دو ” . تا صبح فردا آنجا ماندم ، چند بار برای گرفتن اجازه حرکت مراجعه کردم و هر بار همان پاسخ قبلی را شنیدم ، تسلیم شدم و به گشت و گذار در اطراف محل مشغول شدم .
اوایل تابستان بود اما آنجا حال و هوایی بهاری داشت ، دره هایی باشیب تند ، کوه های چسبیده به هم و پوشیده از درخت و گیاهان مختلف ، چشمه های متعدد و رودهای پر آب ، طبیعتی بسیار بکر و دلربا را به نمایش گذاشته بود . تا هنگام غروب قدم زدم و از تپه ها بالا رفتم . خسته به مقر باز گشتم و وقتی متوجه شدم که دستور صادره همچنان بر قدرت خود باقی است . سری به آشپزخانه زدم ، کمی در تهیه شام کمک کردم ، و بعد از صرف شام در یکی از سنگر ها خوابیدم ، این پشت در ماندن نصف روز بیشتر طول نکشید ولی حس کردم فرصتی شد تا تمام خستکی دو ، سه ماه گذشته را از تن خارج کنم .